تبليغاتX
مثل هيچكس

مثل هيچكس

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو.اين وبلاگ واسه اوناييه كه با بقيه فرق دارن

بی تو، مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم.همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم.شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم.در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید.باغ صد خاطره خندید.عطر صد خاطره پیچید.یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.تو! همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من!همه محو تماشای نگاهت.آسمان صاف و شب آرام.بخت خندان و زمان رام.شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.شب و صحرا و گل و سنگ،همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید.تو به من گفتی از این عشق حذر کن.لحظه ای چند بر این آب نظر کن.آب آئینه عشق گذران است،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.باش که فردا که دلت با دگران است.تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:حذر از عشق ندانم.سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم.روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،چون کبوتر لب بام تو نشستم.تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم.باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم.حذر از عشق ندانم،نتوانم....

اشکی از شاخه فرو ریخت،مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.اشک در چشم تو لرزید.ماه بر عشق تو خندید.یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم،پای در دامن اندوه کشیدم،نگسستم،نرمیدم.رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم.نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23:8  توسط ميلاد شمسيان  | 

سلام دوستان خوبم

بعد مدتها دوری از امشب باز اومدم و با کلی حرفای نگفته و کلی دلتنگی شروع به نوشتن میکنم .منو از محبتای بی دریغتون محروم نکنین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:11  توسط ميلاد شمسيان  | 

سلامی دوباره

امروز بعد حدود ۱ سال دوباره برگشتم و امیدوارم دیگه مجبور به رفتن نباشم

۱ سالی سخت و همراه با مشکلاتی بسیار رو گذروندم به امید رسیدن به سالی بهتر و باز هم باز گشتم با کوله باری ناگفته ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:56  توسط ميلاد شمسيان  | 

سکوت نیمه شب است و صدای پای غزل........و باز این من تنها و های های غزل

دوباره بغض و سکوت و به هق هق افتادن.......و گریه های مسافر ترانه های سفر

خیلی وقت بود با خودم تنها نمیشدم و نمیتونستم یه جورایی با خودم خلوت کنم.خب امشب این

فرصت واسم پیش اومد.خیلی دلم واسه رفیق قدیمیم یعنی تنهایی تنگ شده بود.سکوت نیمه شب

فرصت خوبیه امشب تا با خودم درد و دل کنم.دفتر خاطرات کودکیمو باز کردم .یادش بخیر چه روزایی

بود.پارک قیطریه و سالهای قشنگی که هر روزش واسم صدها خاطره داشت.نیمکتی که چهار سال منو

رو خودش نشوند.دوستانی که بی معرفتی رو به معنای کامل ادا کردن.اما بازم دلم براشون تنگ

شده.حیف که هر روز بزرگتر میشمو هر روز نگاه ها بهم جور دیگه ای میشه.نا سلامتی انتظار همه از یه

فوق لیسانس خیلی بالاست.اما من صد تا از این مدرکا رو با یکی از این خاطرات و روزای خوب عوض

نمیکنم.کاش میشد به دیگران فهموند که انتظاراتشون خیلی بالاست .کاش میفهمیدن که منم احساس

دارم و میخوام زندگی کنم.اونجوری که خودم میخوام .

دلم گرفته کاش میشد گریه کرد اما اشکامم دیگه واسه من ناز کردن.چه میدونم لابد چون بزرگ شدم یا

چون مردم حق گریه کردنم ندارم

کاش میشد فریاد بزنم ....کاش.......

دلم بد جوری گرفته...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:1  توسط ميلاد شمسيان  | 

امشب از اون شبای بد من بود مث شما

ایران به مکزیک باخت باختی که حقش نبود.

میتونستیم نبازیم اما نشد.

میدونین چرا؟چون ما ایرانیا هیچ وقت خودمونو باور نداریم.

همیشه فکر میکنیم بقیه از ما بهترن .در حالی که اگه اراده کنیم هیچ وقت کسیو بالاتر از خودمون نمیبینیم.

انشالا پرتغالو میزنیم .دعا کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:44  توسط ميلاد شمسيان  | 

میدونید چرا من مثل هیچکسم

.چون عقایدی دارم که خیلی بین مردم کمه.

من همیشه از خودم میپرسیدم چرا

 آدما غمگینن

 و همش از سختی و درد حرف میزنن

 حالا فهمیدم که اونا ترسو هستن

.امیدوارم کسی ازم نرنجه اما هر کس که میناله از ضعف خودشه.

 

زندگی زیباست و دوست داشتنی به شرطی که عینک زیبایی رو استفاده کنیم

.منم اسیر بازیای روزگار شده بودم.گفتم بازی؟آره بازی

.زندگی بازی قشنگیه که مثل هر بازی دیگه ای برد و باخت داره

 اما ما عادت کردیم با یه باخت زندگی رو تموم شده بدونیم

.باور کنید امروز یکی از بدترین شکستای زندگیمو تجربه کردم که شاید خوردم باید میکرد

 اما انگیزمو بیشتر کرد.چون حالا نوبت منه که برنده باشم

.بعد شکست باید ایستاد .بازم ببازی باید پاشی حتی اگه همه زندگیت باختی باید بازم پاشی

.اگه تونستی میبینی که زندگی زیباست چون حریفت نیست و مجبوره بهت احترام بذاره

.خوشحالم که منم یکی از اون آدمای موفقم که حاضر نیست سرشو جلو زندگی خم کنه .

 

درسته من مثل هیچکسم و افتخار میکنم که مثل خودمم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 1:5  توسط ميلاد شمسيان  | 

بی تو، مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
.همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشت
م.شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
،شدم آن عاشق دیوانه که بود
م.در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید
.عطر صد خاطره پیچید
.یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
،پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
.ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
.تو! همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
.من!همه محو تماشای نگاهت
.آسمان صاف و شب آرام
.بخت خندان و زمان رام
.شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
.شب و صحرا و گل و سنگ
،همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید.تو به من گفتی از این عشق حذر کن

.لحظه ای چند بر این آب نظر کن

.آب آئینه عشق گذران است

،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

.باش که فردا که دلت با دگران است.

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم

.روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

،چون کبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم

.باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم.

حذر از عشق ندانم،نتوانم....

اشکی از شاخه فرو ریخت،

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.

اشک در چشم تو لرزید.

ماه بر عشق تو خندید

.یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه کشیدم

،نگسستم،نرمیدم

.رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

.نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم......

به یاد مشیری عزیز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:29  توسط ميلاد شمسيان  | 

دلم خوش بود دارم دوستان جدیدی پیدا میکنم اما.....

هر کس که بهش سر زدم اومدو یه چیز نوشت و رفت...

خب دیگه دوستی یه طرفه چه فایده همه اومدنو تعریف الکی کردن واسه خوشایندم.

یکی نیومد بگه پسر اینجاهای کارت اشکال داره تا رفعش کنم.

این مدت که نبودم هیچکس حالی ازم نپرسید که زندم یا مردم.

دوستای قدیمم که تو یاهو باهاشون بودم دیگه ما رو فراموش کردن.

خب حتما از ما بهترون پیدا کردن.انشالا همه خوب باشن و از زندگی راضی .دلم واسه همه دوستان تنگ شده و مثل همیشه منتظر دیدار شما عزیزان

رفتند رفیقان و مرا جا گذاشتند........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:45  توسط ميلاد شمسيان  | 

دلم بد جوری گرفته
امشب دوباره هوس گریه دارم.کاش میشد.کاش اشکهام همون رفقای قدیمم بودنو منو یاری میکردن.کاش به جرم مرد بودن فراموشم نمیکردن.

دلم بدجوری واسه خودم تنگ شده.واسه شیطنتهای کودکانه.واسه شبایی که شعر و ترانه هام تنها دوستای تنهاییم بودن.واسه شعرای فروغ.واسه آهنگای ستار.واسه صدای گیتار و مهمتر از همه واسه بغضای همیشه روان.کاش هنوز اون روزا بود.روزای شیرین عاشقی.

دلم بد جوری گرفته

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

دایم برای تو که جز اینم عزیز نیست

حتی تنهایی که صمیمی ترین دوستم بود تنهام گذاشت

امشب دوباره هوای عاشقی به سرم زده.احساس میکنم که هنوز میتونم به اون روزا برگردم

دلم میخواد دوباره به اون روزا برگردمو دوباره شعری از باران بسازم

دلم واسه تنهایی و دلتنگیام تنگ شده.کاش بارون میومد و منو با خود به اوج رویا میبرد.

رویای با تو بودن.چه رویای شور انگیزی.اما افسوس همیشه رویا به واقعیت منجر نمیشه

امشب دوباره به یادم اومد که ۲۶ بهار از عمرم گذشته و دیگه باید حسرت اون روزا رو بخورم

وای که چه روزا و شبایی بود

و امشب دوباره بارون میاد.......

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:25  توسط ميلاد شمسيان  | 

دیروز که دل ز دست من میبردی

از عشق و محبتی قسم میخوردی

امروز که دل به دیگری میبندی

بر عشق من و بر قسمت میخندی

فردا دگران هم به تو دل میبندند

بر عشق تو و بر قسمت میخندند

یک روز خدا هم ز تو دل بردارد

آن روز بفهمی که دلم غم دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:35  توسط ميلاد شمسيان  | 

امشب بعد 2 هفته غیبت اومدم

ممنون از دوستان خوبم که تنهام نذاشتند و منو شرمنده کردن

امشب با خودم فکر میکردم که چقدر خوبه که جایی هست تا حرفایی که شاید نتونم مستقیم بزنم از این طریق بگم.میدونم که درد خیلی از شما هم هست.

یه سوال چرا آدما اینقدر دنبال سو استفاده از همند؟ و چرا مردم ما اینقدر از هم دور شدن؟

خودمم به  یه جوابایی رسیدم اما قانعم نمیکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 2:6  توسط ميلاد شمسيان  | 

 

سلام دوستان خوبم

 

از امروز با نوع جدیدی از وبلاگ با شما هستم

 

وبلاگ مثل هیچکس و زخمی عشق که همزمان هر دو آپ  میشوند

 

باور کنید دیدنش ضرر نداره

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 2:26  توسط ميلاد شمسيان  | 

دوستان خوبم سال نو بر همه شما عزیزان مبارک

به امید اینکه تو سال جدید یاد بگیریم به مشکلات بخندیم

به امید اینکه غمهامونو یه گوشه بندازیم و با شادی دست دوستی بدیم

یا علی مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:46  توسط ميلاد شمسيان  | 

روزها شیر نمینالد

در برابر نگاه روباهان-در برابر نگاه گرگها....

و در برابر نگاه جانوران شیر نمینالد

سکئت و وقار و عظمت خویش را بر شکنجه آورترین دردها حفظ میکند

اما تنها....شبهاست که شیر میگرید

نیمه شب به طرف نخلستان میرود-آنجا هیچکس نیست

و این مرد تنها.......

این شیر در شب میگرید و تنهایی.....

دردی که چنان روح بزرگی را به ناله  آورده است تنهاییست

که ما آن را نمیشناسیم

باید این درد را بشناسیم........نه آن درد را.........

که علی درد شمشیر را احساس نمیکند

و ما درد علی را احساس نمیکنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:42  توسط ميلاد شمسيان  | 

و غرق در سكوتي پر هياهو

ميان بستر سرد غزل بود

 و در ترديد بودن يا نبودن

 كه او آري كه او مرد غزل بود

 به رسم روزگار بغض و لبخند

 به رسم سايه هاي شوم تكرار

 و در انديشه مشتي محبت

و شايد درد او درد غزل بود

 دلش پر بود از ترديد اما

 به روي بغض خود لبخند ميزد

 و باران چكه چكه شعر ميخواند

و چشمانش كه شبگرد غزل بود

 دوباره مرد باران شعر ميخواند

 دوباره شعر بودن يا نبودن

 و غرق در سكوتي پر هياهو

كه او آري كه او مرد غزل بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:13  توسط ميلاد شمسيان  | 

رفتند رفيقان و مرا جا گذاشتند

دل را به حال خويش چه تنها گذاشتند

 من پله صعود رفيقان شدم ولي

 ديدي چگونه بر سر ما پا گذاشتند؟

مبهوتم اي كلاه تو را سالهاي سال

 برداشتند از سر ما يا گذاشتند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:20  توسط ميلاد شمسيان  | 

چشمانش از اشك خيس بود اما ميخنديد.چگونه ميتوانست باور كند.او كه ميگفت دنياي من جز تو آغوش خود را براي كسي باز نميكند چه آسان به روي يك غريبه باز كرد. نه نميتوان باور كرد. دخترك چشمانش را چند بار باز و بسته كرد.انگار حقيقت دارد . ديگر بغض باران در صدايش هم موج ميزد. به گذشته ميانديشد .به آن شب مهتابي ،به كوچه اي كه هنوز هم رد پاي آنها را سنگفرش خود كرده بود.دلش ميگيرد . دلش از خودش هم گرفته،كه چه آسان دل به گرو عشقي نا فرجام نهاده. دخترك اشك ريزان ميخنديد،اما هنوز هم عاشقانه دوستش داشت . نميتوانست نفرينش كند.لحظه اي بغضهايش را در سينه نهان كرد لبخندي زد و پرنده كوچك خوشبختي را رها كرد. پرنده اوج گرفت اما دخترك در اين انديشه بود كه كاش او هم پرنده بود…… ………كاش آنقدر دل داشتيم تا ميتوانستيم پرواز پرنده را ببينيم. پرنده هميشه ميپرد و گاهي آنقدر دور ميشود كه حسرت ديدنش را به جان ما ميافكند و اين قانون ابدي پريدن است. يا علي مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 9:31  توسط ميلاد شمسيان  | 

چرا مثل هيچكس؟ به راستي چرا اين اسمو از بچگي دوست داشتم و رو وبلاگم گذاشتم.من هميشه اعتقاداتي داشتم كه با بقيه تفاوت داشته.تو اين وبلاگ اعتقاداتم بهتر به چشم مياد. يكي از مهمترين تفاوت نظر من با بقيه راجع به خداست. ميدونيد هميشه سوال بزرگي تو ذهنم بوده و اين كه چرا ما هميشه ميگيم از خدا بترس. به راستي تا حالا به اين سوال فكر كردين؟ما از خدا واسه خودمون غولي ساختيم كه هم ستمگره و هم عذاب ميده آدما رو.هميشه ميگيم از عذاب خدا بترس.ولي كدوم عذاب؟مگه خدا عذابم ميده؟ خدايي كه اونقدر مهربونه كه هميشه بدي ما آدما رو ميبينه ولي چسم رو اونا ميبنده.خدايي كه اونقدربزرگه كه با اينكه هميشه موقع مستاصل شدن به يادش ميفتيم ولي باز ما رو تنها نميذاره.خدايي كه 1000 بار پيشش توبه ميكنيم اما باز گناه ميكنيم و اون باز ما رو تنها نميذاره.نه دوستان خدا اونقدر بزرگو مهربونه كه چيزي به نام عذاب نميشناسه.اگه ما عذاب ميكشيم عذاب الهي نيست بلكه اين زندگي و كردار ما هست كه ما رو عذاب ميده.اين وجدان ماست كه عذابمون ميده.و خدا اونو واسه بيداري ما قرار داده از غفلت كه ما اونو با عذاب الهي اشتباه گرفتيم.امشب جواب سوالمو گرفتم.هميشه گناه ميكردم چون از خدا ميترسيدمو ازش فرار ميكردم.يه كم به حرفم فكر كنيد تا وقتي از خدا بترسيم مجبوريم ازش فرار كنيم و ازش دور بشيم و به گناه رو بياريم.اما من امشب براي هميشه ترسمو كنار گذاشتم و با خدا به عنوان يه دوست حرف زدم و خوشحالم كه منو دگرگون كرد.مني كه اعتقاداتمو مدتي فراموش كرده بودمو بهتر بگم خدا رو فراموش كرده بودم دوباره مث سابق شدم.محكمو با اراده.خوشحالم كه بهترين دوستمو دوباره پيدا كردم.خوشحالم كه با همه بديهاي من منو طرد نكرد.ديگه هيچ وقت تو رو خدا از دست نميدم و ازت نميترسم .چون تو بهتريني و تو همه لحظه هاي زندگي با من.به شما هم پيشنهاد ميكنم بجاي ترس از خدا با اون دوست باشيد .خدا ارحم الراحمينه.يا علي مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 1:51  توسط ميلاد شمسيان  | 

همه چيز با يك شكلات شروع شد .تو يك شكلات در دست من گذاشتي و من يك شكلات در دست تو.هر دو خنديديم .تو بچه بودي و من هم بچه بودم.گفتي دوستيم .گفتم دوست دوست.گفتي تا كي؟ گفتم دوستي كه تا نداره.گفتي تا آخر عمر .نه تا آن دنيا هم با هم دوستيم.خنديدمو گفتم دوستي كه تا نداره.من شكلاتها را تند تند باز ميكردم و ميخوردم ولي تو آنها را در صندوقچه كوچكي كه هميشه همراه داشتي ميگذاشتي از آن روز با هم بوديم.هر روز كه همديگر را ميديديم من يك شكلات در دست تو ميگذاشتم و تو يك شكلات در دست من .و هر روز ميپرسيدي تا كي با هم دوستيم و جواب من يكي بود دوستي كه تا نداره و هر دو ميخنديديم.هر روز بر تعداد شكلاتهاي درون صندوقچه ات اضافه ميشد. ..... يك سال 2... سال....5 سال... 10 سال و 20 سال شده است...............آمده اي تا خداحافظي بكني .ميخواهي بروي .آن دور دورها.شايد براي هميشه. بغضهايم را پنهان كردم و باز هم يك شكلات در دستانش گذاشتم.خنديدو تند شكلات را در دهانش گذاشت .اما او شكلاتي نداشت كه به من دهد.حتي يادش رفته بود صندوقچه اي دارد .من ميدانستم كه دوستي من تا ندارد اما دوستي او همانطور كه ميخواست تا داشت و حالا بعد سالها با خود ميانديشم كه او با يك صندوقچه پر از شكلات نخورده چه ميكند....... يا علي مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:39  توسط ميلاد شمسيان  | 

رفتند رفيقان و مرا جا گذاشتند

 دل را به حال خويش چه تنها گذاشتند

 من پله صعود رفيقان شدم ولي

 ديدي چگونه بر سر ما پا گذاشتند

مبهوتم اي كلاه تو را سالهاي سال

برداشتند از سر ما يا گذاشتند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 2:43  توسط ميلاد شمسيان  | 

سايه ات را پشت در نگذار در را باز كن

                                                   خسته هستم لااقل يك بار در را باز كن

پشت در تصويرهاي كهنه را قي ميكنند

                                                     قابهاي مانده بر ديوار در را باز كن

 اينطرف چيزي براي گم نكردن نيست نيست

                                                    غير از اين دلتنگي بسيار در را باز كن    

   نيست اما خلسه اي آرام د ر را ميزند              

                                              خلسه يك نخ دو نخ سيگار د ر را باز كن

ساك را بستم به هر جايي كه گفتي ميروم

                                                دل خوشم اما به يك ديدار د ر را باز كن

 صورتكها روسريها نقشهاي پشت در

                                                  آد مي را ميد هند آزار در را باز كن

صورتكها، بمبهاي ساعتي ،نه صبر كن

                                              تا فرو بنشيند اين آوار درها را ببند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 21:17  توسط ميلاد شمسيان  | 

چند سالي ميشه كه ديگه شعر نميگم.دلم هواي اون شبايي رو كرده كه تو تنهايي خودم شعر ميگفتمو دور از چشم بقيه اشك ميريختم.امشب بعد سالها دوباره دلم گرفت.نميدونم از چي؟از مظلوميت ابوالفضل و يا از …… .كاش ميتونستم گريه كنم .اما ديگه انگار افكار پوچ آدما رو منم اثر گذاشته كه مرد نبايد گريه كنه.راستي چرا؟مگه ما مردا از سنگيم؟ از روزي كه فوق ليسانس قبول شدم همه به يه چشم ديگه بهم نگاه ميكنن.ريزترين كاراي آدمو زير نظر دارنو انتظاراي نامعقول دارن. بابا من همون ميلادم همون پسر شر و شيطون.هنوز مثل قديم دوست دارم شعر بگم،با همه شوخي كنم،فوتبال بازي كنمو بعضي وقتا هم به ياد دوران كودكي كاراي كودكانه انجام بدم. كاش ديگران ميفهميدن كه اصل و ذات آدما هيچ وقت عوض نميشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:57  توسط ميلاد شمسيان  | 

يادش بخير چه روزاي خوبي بود .اون روزاي اول دانشكده مديريت اون بچه هاي با صفا . امير خان بابا ،رضا سوراني ،جواد وكيلي،مجتبي عباسي ،علي بختياري ،محسن دهنو،خانم پور فردو محمد تهراني ،خانم عظمتي ،موسايي،عربشاهي،سوري،مهيار كبير زاده و بعد رامين و بهروز و مهدي سري ياد نشريه طراوت بخير راستي اون دوستيا چي شد؟ اون بچه ها كجان الان؟ آيا هنوز قرار 12 بهمن سال 88 يادشونه؟ فقط منو رامين يادمون مونده. باز خدا رو شكر رامين هنوز هست. بهروز و مهدي سري و امير و مجتبي رو هم ميبينم ولي چي شد اون روزا؟مگه قرار نبود هرگز از هم جدا نشيم؟كاش هنوز با هم بوديم . اميدوارم اگه وبلاگ منو ميخونين يادتون بياد ما كي بوديم و چه اتحادي داشتيم.يه دانشكده رو ما ميچرخيد. چون اتحاد داشتيم ،چون دنبال خود نمايي نبوديم بعد سالها تو كار جديدمون باز با هم بوديم اما حيف پول رفاقت سرش نميشه.بچه ها اگه حتي يه روز دلتون هواي اون روزا رو كرد بدونيد ميلاد هنوز دلش با شماستو به يادتونه زندگيو سخت نگيرين.اميدوارم يه روز بازم مثل قديما همه دور هم جمع شيم و ياد طراوت رو زنده كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 20:50  توسط ميلاد شمسيان  | 

و چه سر آغازي بهتر از ابو الفضل و ياد سرزمين عشق كربلا تاسوعا و عاشوراي حسين تمام دلها را به خود مشغول كرده ،صداي طبل از هر سو به گوش ميرسد و مظلوميت مولا را به ياد مي اورد. جوانان و طفلان زنجير زن عاشقانه معشوق را فرياد ميزنند و چه با شكوه ناله كنان بر سر و صورت ميزنند. امروز احساس ميكنم دوباره عاشق شده ام.بعد سالها ميخواهم دوباره بنويسم و چه شروعي بهتر از امروز. براي موفقيت به ياري همه شما دوستان خوبم نيازمندم و دست دوستي به سويتان روانه ميكنم و حضور سبزتان را پشتوانه خود ميسازم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 20:14  توسط ميلاد شمسيان  | 

سلام دوستان خوب از امروز با وبلاگ جديدي كه شايد با بقيه وبلاگا فرق داشته باشه با شما و در كنار شما هستم و اميدوارم دوستاي خوبي پيدا كنم من ميلاد هستم 26 سالمه و از تهرانم و دانشجوي كارشناسي ارشد مديريتم اين وبلاگ و اسمش كاملا با كتاب خانم حيدر زاده فرق ميكنه و چون از بچگي من اين اسمو واسه كتابم انتخاب كرده بودم و خانم حيدر زاده رو كتاب خودشان گذاشتند ناچار اين اسمو روي وبلاگم قرار دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 11:30  توسط ميلاد شمسيان  |